امشب...
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
تمنا در نگاهم موج مي زد

عشق کلیدشهرقلب است به شرط آنکه قفل دلت هرزنباشدکه باهرکلیدی بازشود.
دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن
مرا از خلوتم بيرون كشيدند
تمنا در نگاهم موج مي زد

سرنوشت ننوشت گر نوشت بد نوشت اما باور کن نمی توان سرنوشت را از سر نوشت
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
ياد تو هميشه درذهنم ، عشق تو هميشه درقلبم و عطرمهرباني تو هميشه دروجودم جاريست . سال ها بود که چون کبوتري آواره به دنبال همدم مي گشتم تا لانه کوچکم را با نور خود منور سازد و آهنگ زندگي را درگوش من نوازش دهد گرچه کف لانه ام ازچوبهايي هست که قابل نشستن نيست ولي آن را باغرورم فرش مي کنم وهرتکه ازآن نشانه اي ازتنهايي من است.
تورا سخت دوست داشتم ، ولي درگاه محکومم کرد به جدايي . مي خواستم براي ازدست دادنت چند قطره اشک بريزم اما تمام اشکانم را براي به دست آوردنت ريخته بودم .
من به خود مي گفتم اگر تورا روزي با يک نفر ببينم تمام شهرها را آتش خواهم زد اما امروزحتي کبريتي هم روشن نمي کنم تا ببينم کجا هستي . هنگامي که تو را ديدم کاخ آرزوهايم را درتو و وجود تو مي ديدم ، اما افسوس که چه زود ويران شد .........